|
سوداي عاشقي با عروسك و بازيگر
در شرايطي كه تلويزيون ديگر به سختي هر تئاتري را بهشكل تلويزيوني ضبط و پخش ميكند، مدتي است اتفاق خوشايندي در حوزه تئاتر حرفهاي افتاده كه ميتواند براي علاقهمندان به تئاتر چيزي شبيه به معجزه يا رويا باشد و آن اينكه موسسهاي تحت عنوان «فرهنگ فيلم تهران» بر آن شده تا برخي از مهمترين تئاترهاي عروسكي را در قالب DVD روانه بازار رسانههاي فرهنگيهنري كند تا كساني كه نميتوانند به تماشاي اين نمايشها بنشينند، به سادگي از موهبت ديدن آنچه آرزويش را داشتند در زمان و مكاني مناسب برخوردار شوند. يكي از توليدات مهم و به نظرم قابلتوجه اين مركز فرهنگي كه به تازگي در فروشگاههاي محصولات فرهنگي توزيع شده،تلهتئاتري عروسكي است به نام «سودادخت»، به نويسندگي و كارگرداني «طليعه طريقي».اين نمايش در زمان اجراي جشنوارهاي خود موفق شد جوايز بهترين متن،كارگرداني و عروسكگرداني را كسب كند و چنين اثري با اين همه ويژگي چشمگير و ستايشبرانگيز،وقتي به شكلي نامناسب و در جاي نامتعارف خود عرضه ميشود،قطعا بازخوردهاي منفي و نگرانكنندهاي از جانب خالق كار و حتي پخشكننده يا تهيهكننده خواهد داشت. با اينحال «سودادخت» نمايشي است در قالب عروسكي ولي براي مخاطب بزرگسال و كارگردان با اين رويكرد سعي كرده طيف محدود مخاطبان خود را راضي نگه دارد و آنچه ميآفريند،به مذاق آنها خوش آيد.
داستان «سودادخت» اقتباسي آزاد از يكي از شخصيتها و افسانههاي شاهنامه است.دختر «سودابه» كه حالا در سن ازدواج است و در حال و هواي عاشقيت،خوابهاي پريشاني ميبيند اما او حاضر نيست به سادگي از يافتن شاهزاده روياهايش كه همانا در نظرش «سياوش» باشد، دست بكشد.البته اين داستان ظاهرا ساده و سرراست در اصل شاهنامه موجود نيست و اين فقط يك تفسير يا برداشت آزاد ذهني و خلاقانه است. منتها چنين داستان جذابي به دليل دشواري زبان مانع از ارتباطگيري آسان با مخاطب خاص خود ميشود.گرچه كارگردان نمايش ادعا ميكند اين اثرش نسبت به باقي كارها سادهتر و قابلفهمتر است ولي دشواري زبان روايت نمايش در جريان پيشرفت قصه،مدام خود را به رخ ميكشد و اين به يقين،مانع بزرگي در برقراري ارتباط دوسويه و لذتآفرين براي تماشاگر ميشود.از اينروست كه بيننده اين كار عروسكي، بيشترين لذت را از حيث كارگرداني ساختار،شيوه بازيهاي بازيگران،طراحي دكور و عروسكگرداني نمايش خواهد بُرد.«طليعه طريقي» با متُد كارگرداني خود،گونهاي از آگاهي و دانش خود را در حوزه كارگرداني نمايش عروسكي به معرض قضاوت و ديدگاه مخاطب ميگذارد كه تماشاگر به سختي ميتواند در قبال بازخورد آنچه از تماشاي اجراي نمايش دريافت ميدارد،مقاومت كند.زيبايي بصري تلهتئاتر «سودادخت» در عاليترين حد ممكن انجام شده و كمترين اشكالي بر آن وارد نيست.قاببنديها و حركات متنوع نقشآفرينان نيز به لحاظ فيزيكي و حسي،كاملا حسابشده و در خدمت متن و فضاي نمايش است و به خوبي پيداست كه كارگردان تسلط و نظارت كامل و دقيقي بر آنچه در صحنه روي ميداده،داشته است. براي نمونه نگاه كنيد به فضاسازي خوابهاي آشفته و كابوسوار سودادخت كه چگونه عروسكهاي يكپاره پيرزنان زشترو با آن لحن تحقيرآميز و وسوسهكنندهشان،سودادخت را از دستيابي به خوشبختي حقيقي منع ميكنند.هماهنگي و انسجام حركات و بازيسازيهاي نمايشي ميان آن پنج صورتك و اندام پارچهپوش آنها كاري به غايت دشوار است كه طريقي و گروهش به خوبي از عهده آن برآمدهاند،چنانكه پيشتر،اين تواناييهايشان را در اجراهاي زنده و صحنهاي خود ثابت كرده بودند. با اين همه،نميتوان به سادگي از ديگر عناصر موثري كه در ارتقاي سطح كيفي اين تلهتئاتر دخيل بودهاند،چشمپوشي كرد.
از آن جمله بايد به موسيقي فوقالعاده زيبا و تاثير دراماتيك آن بر فضاهاي بصري و حتي روند پيشرفت قصه اشاره كرد يا هنرمندي مجموعهبازيگران زنده و عروسكگردانان كه به بهترين شكل ممكن از عهده نقشآفرينيشان برآمدهاند ولي با آنكه بازيگر نقش «سودادخت»(گلناز فرماني) همه توش و توانش را در اجراي حسي و فيزيكي اين نقش به كار گرفته،در چند صحنه بازياش ناگهان افتهاي محسوس و قابلتوجهي دارد كه يكدستي و زيبايي بازي اين هنرپيشه را به هم ميزند و شخصيت «سودادخت» را به يك تصوير تصنعي از افسانهاي بدل ميكند كه انگار قرار نيست تماشاگر آن را باور كند و از قصه و سرنوشت شخصيتهايش لذت ببرد.اگر اين لغزشهاي گاه به گاه بازيگر نبود، به راستي تلهتئاتر «سودادخت» از يك نمايش كامل و هنرمندانه بيعيب و نقص هيچ كم نداشت، با آنكه به نظر ميآيد در شرايط فعلي نيز با ارفاق مستحق دريافت نمره قبولي است و ميتوان از آن به عنوان يك تجربه دشوار اما دلپذير در حال و هواي تئاتر عروسكي اين مُلك ياد كرد.ديگر ضعف مهم «سودادخت»،متوجه كارگرداني تلويزيوني آن است.متاسفانه ردپاي مديوم تلويزيون و فاصلهگذاري تكنيكي ميان اثر و مخاطب با ابزاري نظير دوربين و فن مونتاژ، به خاطر استفاده بيش از حد و نابهجا از ديزالو و كاتهاي سريع در اغلب صحنهها پيداست.حال آنكه ذات اصيل نمايش،تاكيد و تمركز بر سكون و ايستايي صحنه از نگاه بيننده در يك قاببندي مشخص و ثابت است.هرچند كه خوشبختانه اين شلختگي و بيشتر شتابزدگي تصويري در كارگرداني تلويزيوني نمايش،چندان در آسيبرساني به كليت و ماهيت مخلوق،موفق نبوده ولي به عنوان يك عامل بازدارنده ميان صميميت و زندگي اثر نهايي، ناخواسته خود را به فضاي كار تحميل ميكند و در مقايسه با تئاتر،همين زندهنبودن تلهتئاتر است كه آن تاثير جادويي دنياي صحنه را از آن ميگيرد.از مهمترين محسنات اين اثر اما استفاده از تركيب بازيگر زنده و عروسك در كار است ولي چه ميشد واقعا اگر تنها شخصيت زنده كار،همان سودادخت ميبود؟آيا شخصيتهاي دايه، درخت و سياوش نيز نميتوانستند مانند مادر سودادخت،عروسكهاي بيجاني باشند كه به مدد هنرمندي گروه اجرايي،فرصتي براي زندگي يافتهاند؟! و اگر چنين ميشد،چه حظ وافري ميبُرد تماشاگر از اين همه عروسكهاي جانيافته در صحنه و آنموقع بود كه به راستي افسانه «سودادخت»،جلوهاي قصهگون و روياپرداز در نظر مخاطب مييافت؛هدفي كه گويا كارگردان در پي آن بوده و بهرغم موفقيت نسبي،نتوانسته به كمال اجراي انديشه آرمانياش دست يابد.در هر صورت، ضبط،پخش و راهيابي چنين آثار فاخري به منازل مردم گريزان از تئاتر،ميتواند دريچهاي اميدبخش باشد رو به آشتي عمومي با تئاتر و فرهنگسازي براي تماشاي تئاتر. باشد كه چنين باد.
منبع: روزنامه تهران امروز
|